هیجان پایانی

“…و بعد از آن به خوشی زندگی کردند”. بعضی ها کمی گریه می کنند، در حالی که بعضی مانند من، برای پیدا کردن چیزهایی که وعده داده شده و یا اینکه امیدی در آینده وجود خواهد داشت، درد خواهند کشید. ما در مورد صحنه پایانی یک داستان که در پایان آن اتفاق می افتد همراه با مثال ها بحث می کنیم.

عنوان اختصاص یافته: آگهی ادبیات

هیجان پایانی، عنصر مثبتی از یک داستان است که طرح انتهایی را به نمایش می گذارد و داستان را به سمت بسته شدن می کشد.
این نوع داستان خسته کننده خواهد بود اگر همه چیز پس از زخم های احساسی، شاهکارهای الهام گرفته شده از جرئت، توطئه های پیچیده و پوشیده ای که شما را در تمام طول داستان نگه داشته است، یک تذکر ساده باشد یا اینکه فقط یک فعالیت تروریستی خونین در عین خونسردی را نشان دهد. ما می خواهیم بدانیم که آیا قهرمانی که با تمام سختیهای شناخته شده برای بشر، جنگیده تا قلب زن مورد علاقه خود را بدست بیاورد،به هم میرسند، با امتیازات بیشتر، یا فقط همان موارد ذکر شده خواهد بود. یا مغزمتفکرو پشت پرده آن ماجرای تروریستی به محاکمه یا اعدام کشیده میشود.

مهم نیست که چقدر غذای سنگینی خورده اید، شما هنوز از میزبان خود انتظار یک دسر مخصوص دارید. و صحنه پایانی همان دسر مخصوص است.یک دسر برای شما به منزله نهایی شدن کامل یک غذا میباشد.؛ به همین ترتیب صحنه پایانی برای بستن طرح است. اجازه دهید برویم سر اصل مطلب، صحنه پایانی همان چیزی است که بعد از اوج گرفتن داستان اتفاق می افتد. این بخش بسیار مهمی از داستان است که کمک می کند به پایان دادن به داستان و راه را برای حل و فصل آن بازمیکند و یا به قول معروف ختم به خیر میکند.
مثال ساده ای از صحنه پایانی
بگذارید بگوییم ما یک داستان در مورد یک شخص بالغ و مسن داریم. کسی که منتهای سعی خودش را می کند تا غذایی برای یک مهمان آماده کند.او کسی است که هرگز به قصد پختن غذا آنهم به صورت تنهایی وارد آشپز خانه نشده است. این یک تضاد است. ایده اصلی با تلاش های او برای پختن غذا، محدودیت هایی که او به عنوان یک آشپز تازه کار دارد، موانع آشپزی و غیره ، دنبال می شود.و بدین صورت داستان ادامه پیدا میکند. دراینجا داستان به اوج می رسد،که همه ما با آن آشنا هستیم. لحظه تصمیم گیری در داستان، نمایش، هیجان، احساسات، درگیری در اوج خود (شما می توانید از این زن انتظار داشته باشید که موهای خود را بکشد، لوازم خانگی را بسوزاند، خودش را در مرحله ای میبیند که نه راه پس دارد و نه راه پیش و غیره).

اگرچه اوج داستان ، نشان دهنده نتیجه کار آشپزی شماست، اما مشخص نیست که آیا پس از آنکه شخصیت ما بعد از آن همه تلاش موفق شد؟ (مشکلات را برطرف کرد و غذا را پخت؟ پس چه شد؟) ؛ آیا غذا اشتها اور بوده یا مهمان از آن لذت برده و یا بعد از اینکه لقمه های بزرگ برداشته، خفه شده و مرده، (این صحنه پایانی شما است). مطمئنا ما نمی خواهیم که این صحنه آخر باشد.پایان داستان می تواند بدین صورت باشد که کارکتر اصلی، به دخترش می گوید که چند سال پیش او تجربه ی آشپزی غم انگیزی را تجربه کرده بود.
صحنه پایانی از داستان شراب اسپانیایی
همه ما فرضیه اولیه داستان را می دانیم که در باره مردی کینه جوبه نام مونترسوراست که می خواهد با یک مرد نجیب زاده به نام فورتونادو، تصفیه حساب کند و با یک دسیسه، نقشه کشتن او را بکشد.

مونترسور، برای اینکه نقشه شیطانی خود را عملی کند، فورتوناتو را برای چشیدن طعم یک شراب اسپانیایی کمیاب دعوت می کند . مونترسور،قصد دارد فورتوناتو را مست کند و مطمئن شود که لیوانش خالی نیست. موقعیکه فورتوناتو شروع به سرفه می کند، مونترسور از او می پرسد که آیا آنها میتوانند برگردند، اما فورتوناتوی مست اصرار دارد که به تفریحشان با چشیدن شراب ادامه دهند. داستان وقتی به اوج خود می رسد که مونترسور دست و پای فورتوناتوی از همه جا بی خبر را می بندد واو را زنده زنده درجرز دیوار دفن میکند و آن را با آجر می پوشاند.

بعد ازصحنه اوج، صحنه پایانی فرا میرسد جایی که فورتوناتو پس از به دست آوردن هوشیاری خود از نوشیدن بیش از حد مشروب، تلاش می کند تا خود را ازقید زنجیرها آزاد کند و با فریاد تقاظای کمک میکند. در این حال، مونترسوربرای برای بررسی اینکه آیا فورتوناتو هنوز زنده است یا نه، یک مشعل سوزان را قبل از پر کردن دیوار با آخرین آجر، پرتاب می کند .
صحنه پایانی در داستان نقص در ستاره های ما
این داستان مانند داستان عاشقان منحوس، پراز هیجان و درام است. داستان اساسا در باره دو بیمارنوجوان مبتلا به سرطان – هزل گریس لنکستر ۱۶ ساله و آگوستوس واترز۱۷ ساله می باشد. نقطه اوج داستان زمانی اتفاق می افتد که این دو نفر در جلسه گروه حمایت کننده، دوست میشوند و از طریق کتاب به هم پیوند میخورند. آگوستوس پس از خواندن رمان مورد علاقه هزل ، ناامید می شود و متوجه می شود که داستان به طور غیر منتظره ای به پایان می رسد. بنابراین او با نویسنده تماس می گیرد و ترتیب سفرهزل به آمستردام را میدهد. تا هزل ، جوابها رااز خود نویسنده بگیرد.

اوج داستان سفر آنها به آمستردام است که در آن هر دوی آنها احساسات خود را برای یکدیگر بیان می کنند و عشق آنها شکوفه می زند. با این حال، این قصه عاشقانه، پایان غم انگیزی پیدا می کند موقعیکه آگوستوس در می یابد که سرطان او خیلی پیشرفته و او زمان بسیار کمی برای زندگی کردن دارد.

صحنه پایانی با بازگشت هر دوی آنها به ایالت ایندیانا پولیس ادامه می یابد. وضعیت سلامت آگوستوس بدتر می شود و هزل تصمیم می گیرد تا در کنارش بماند تا از او مراقبت کند. با این حال، هزل کاملا می داند که آگوستوس زمان کمی برای زندگی کردن دارد و آگوستوس در این فکر است که باید یک نامه قدر دانی برای هزل می نوشت، اما وضعیت تغییر
یافته است.

صحنه پایانی برای داستان کشتن یک مرغ مقلد
داستان کشتن یک مرغ مقلد به نویسندگی هارپر لی عمدتا حول و حوش اسکات فینچ و خانواده او می باشد. فینچ ما را با خانواده اش، دوستانش و شخصی به نام بوو ردلی آشنا میکند. شخصیت واقعی بوو ردلی ، با ان چیزی که در آخر داستان خواهیم دید، کاملا برعکس است. به طور خلاصه، این نمایش ما را با شخصیت ها و فرضیه اساسی داستان آشنا می کند.

صحنه اصلی داستان بر تام رابینسون متمرکز است یک متهم به تجاوز ، که دفاع از اودر دادگاه توسط آتیکاس فینچ (پدر اسکات) انجام میگیرد. این قسمت شامل سخنان تندی در مورد اتهام است که تام روبینسون ایراد میکند.تمرکز داستان در اینجا بر روی اسکات و جم (برادر اسکات) میباشد و غوغایی که در طول محاکمه بر سر آنها میآید. اوج این داستان با متهم شدن تام رابینسون به پایان می رسد. وبه دنبال آن (صحنه پایانی) تام رابینسون درحالیکه تلاش میکند از زندان فرار کند، کشته میشود، در حالی که اسکات و جم هنوز درگیررویدادهای اخیر هستند. این دو یک شب در راه رفتن به خانه خود توسط باب ائول (پدر قربانی تجاوز) مورد حمله قرار می گیرند . بوو رادلی، شخصیت مرموزداستان به نجات آنها می آید و باب ائول را به شدت زخمی می کند

صحنه پایانی از داستان گردنبند
گردنبند توسط گای د موپاسانت نوشته شده و در مورد یک زن جوان به نام ماتیلد لوایزل است. کسی که پس ازدواج با یک کارمند سطح پایین وزارت آموزش و پرورش،زندگی اسفناکی دارد و احساس تحقیر و نارضایتی می کند.

صحنه هیجان داستان آن جایی است که زن و شوهر به یک مهمانی بالماسکه دعوت شده اند و ماتیلد یک لباس جدید، از پولی که شوهرش صرفه جویی کرده بود برای خرید اسلحه تا مرغ چکاوک شکارکند خریداری می کند. و برای اینکه در مهمانی، زیباتر جلوه کند، از یک دوست به نام مادام فورستیر، یک گردنبند قرض میکند . ماتیلد ، همانطور که همیشه رویاهایش بود، در آن مهمانی همه چشمها به او خیره شده بودند. صحنه اوج داستان موقعی است که ماتیلد خود را در شکوهی می بیند که گردنبند برایش به ارمغان آورد ولی ناگهان متوجه میشود که گردنبند نیست. صحنه پایانی داستان به ما می گوید که چگونه ماتیلد و شوهرش مجبورشدند که در فقر بزرگتری زندگی کنند تا بدهی خود را بابت گردنبند که ارزش آن ۳۴۰۰۰ فرانک است، پرداخت کنند.

نظر